محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
730
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پرويز صلاح در ملايمت ديد و سلاح پوشيد و بندى و بسطام و تنى چند از بزرگان معتمد خويش را بگفت تا زينت كنند و سلاح بپوشند و با يك هزار سپاهى آهنگ بهرام كرد و مردم براى او دعا مىكردند و بندى و بسطام و ديگر سران به دور وى بودند و برفت تا به ساحل رود نهروان رسيد . و چون بهرام از آمدن وى خبر يافت بر اسبى ابلق نشست كه دلبستهء آن بود و سر برهنه بيامد و ايزد جشنس با وى بود با سه تن از خويشاوندان پادشاه ترك كه پيش بهرام تعهد كرده بودند پرويز را به اسارت پيش وى آرند و بهرام براى اين كار مال بسيار به آنها داده بود . و چون بهرام زينت و تاج خسرو را بديد كه درفش كابيان ، پرچم بزرگ پارسيان ، بر سرش افراشته بود و بندى و بسطام و ديگر بزرگان با وى بودند و سلاح نكو و اسبان خوب داشتند غمين شد و با همراهان خويش گفت : « ما در فلان را مىبينيد كه گوشت و پيه آورده و از نوجوانى بگشته و مجرب شده و ريش درآورده و جوان كامل شده و تن و توش پيدا كرده » در آن اثنا كه بهرام اين سخنان مىگفت و بر ساحل رود نهروان ايستاده بود خسرو با يكى از همراهان خويش گفت : « كداميك از اينان بهرام است . » و برادر بهرام كه كردى نام داشت و همچنان مطيع پرويز مانده بود گفت : « خدايت عمر دهاد سوار اسب ابلق بهرام است . » و خسرو سخن آغاز كرد و گفت : « بهرام ! تو ستون مملكت و تكيه گاه رعيت مايى و در كار ما نيك كوشيده اى و ممتحن بوده اى و بر سر آنيم كه به روزى ميمون اسپهبدى همهء ديار پارسيان را به تو دهيم . » بهرام كه به خسرو نزديكتر شده بود گفت : « اما من بر سر آنم كه به روزى مناسب ترا بياويزم . » خسرو سخت غمين شد اما اثر آن بر چهره اش نمودار نشد و سخن در ميانه